، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

یدونه دختر مامان وبابا

واکسن 2 ماهگی

عزیزه دل مامانی روز ٢٣ مرداد شما ٢ ماهه شدی و رفتیم بهداشت که هم قد و وزن بشی هم واکسنت رو بزنی عزیزم . صبح با مامان جون و بابایی رفتیم من که دل نداشتم ببینم خانم دکتر به پات سوزن بزنه برای همین رفتم بیرون اتاق  وقتی آمپول و زدن تو یه کوچولو گریه کردی و قلبم میخواست همون جا کنده بشه منم یه کوچولو اشکم دراومد برات عشقه مامانی . عزیزم اصلا تب نکردی و خداروشکر بعدش اصلا اذیت نشدی بوووووووووووووووووووووووس
11 شهريور 1392

40 روز گذشت

سلام دختر قشنگم بلاخره شما دنیا اومدی و من این روزا با بغل کردنت و بوییدنت آرامش میگیرم خدایا شکرت به خاطر هدیه ی قشنگ و سالمی که بهم دادی. عزیزم خیلی وقته نتونستم بیام وبلاگت رو به روز کنم چون دامغان بودیم و تازه اومدیم امروز شما 40 روزت شده و روزبهروز داری بزرگ تر میشی الان 4500 وزن داری عزیزم خداروشکر دختر خوبی هستی و اصلا اذیت نمیکنی فقط شبا یکم دیر میخوابی مثلا ساعت 3 یا 4 صبح میخوابی اما مامانی بیدار میمونه و بغلت میکنه. ما تازه 3 روزه که از دامغان اومدیم .مامان جون اینا خیلی براشون سخت بود ازت دل بکنن آخه خیلی بهت عادت کرده بودن .دایی ابوالفضل وقتی اومدیم کلی گریه کرده بوده و میگفته دلش برات تنگ شده .خدااااااااااااااااااااااا...
3 مرداد 1392

خوش اومدی دخترم

سلام دخترم بلاخره شما توی تاریخ ٢٣ خرداد ١٣٩٢ روز ٥شنبه  ساعت ٩:٣٠صبح در بیمارستان سینا مشهد توسط خانم دکتر مرضیه مهاجری قدم به دنیا گذاشتی و زندگی مارو هزاران برابر شیرین کردی. وزنت هنگام تولد ٣٤٥٠ دور سر ٣٦ قد ٥١ این عکس لحظه تولدت  ١ روزگی ٤روزگی ٥روزگی ...
3 مرداد 1392

6 هفته گذشت

عزیزم دخترم ٦ هفته از بودنت کنارمون میگذره و تو داری آروم آروم بزرگ میشی .خدارو شکر میکنم به خاطر وجودت کنارمون .٦ هفته میگذره و من هنوز توی ناباوری هستم از اینکه فرشته ی کوچولویی چون تو دارم مامانی وقتی میخوابی اینقدر قشنگ و معصوم میشی که دوست دارم ساعت ها بشینم و نگات کنم وقتی تو خواب میخندی من دلم برات ضعف میزنه وقتی هم تو خواب میخوای گریه کنی همش فکر میکنم که داری خواب بد میبینی و منم میخوام گریه کنم . تازگی ها وقتی نازت میکنیم شکلت درمیاری و لبات رو جلو میاری انگاری میخوای توهم یه چیزی بگی گاهی هم حالت خنده میگیری عزیزم .وقتی این کارا رو میکنی میخوام  بخورمت از بس شیرینی خداروشکر دختر خوبی هستی و اذیت زیادی نداری تازه اگرهم د...
3 مرداد 1392

دل نوشته

سلام دخترکم عزیزم الان شما 37 هفته و 4 روز سن داری عشقم. روزها الان خیلی دیر میگذره نمیدونم کی میای توی بغلم اما یه حسی بهم میگه که خیلی زود زود میبینمت .خیلی منتظر اون لحظه ی زیبا هستم نمیدونم وقتی ببینمت و وقتی بغلت میگیرم چه حسی میتونم داشته باشم ممکنه از خوشحالی اشکم در بیاد . بابایی این روزا خیلی زیاد حواسش به منو تو هست .خیلی به مامانی کمک میکنه گاهی دلم میسوزه براش که نمیتونه تا وقتی بغلت کنه حست کنه دوست داره زودتر ببینتت. گاهی باهم صحبت میکنیم که تو شبیه کی میشی اما آخرش میگیم شبیه هر کسی بشی ما دوست داریم و دنیای ما میشی. این روزا یه چیزی توی چشمای بابایی هست نمیدونم شاید نگرانی شاید چیزه دیگه اما وقتی صحبت تو میش...
16 خرداد 1392

بدون عنوان

من ماندم و ۱۶ جلد لغت نامه که هیچ کدام از واژهایش مترادف “دلتنگی” نمیشود… کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد!! درد دارد… ...
5 خرداد 1392

36 هفته

سلام دختر گلم عزیزم  الان ٣٦ هفته ای شدی و خیلی دیگه نمونده به اومدنت توی بغلم . تو این مدت هم اتفاق خوب افتاد هم بد. اتفاق خوب این بود که پارساجون ( عمو محمد اینا ) اومد مشهد و چند روز بودن و ما هم رفتیم مشهد و  چند روزی رو خوش گذروندیم اما خیلی زود تموم شدو رفتند تهران . یه شب هم رفتیم حرم امام رضا و برای همه دعا کردیم و آخر هم از خدا خواستم که تو رو سالم توی بغلم بذاره و زایمانم راحت باشه .  اتفاق بد هم این بود که شما چند روزی خیلی کم تکون میخوری و من میترسیدم اتفاقی برات افتاده باشه. برای همین رفتم دکتر و برام سونو نوشت تا ببینه یه وقت مایع دورت کم نشده باشه اون روز صدای قلبت هم شنیدم ماشالا خیلی محکم و قو...
4 خرداد 1392