، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

یدونه دختر مامان وبابا

40 روز گذشت

1392/5/3 18:37
نویسنده : ملیکا
336 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر قشنگم بلاخره شما دنیا اومدی و من این روزا با بغل کردنت و بوییدنت آرامش میگیرم خدایا شکرت به خاطر هدیه ی قشنگ و سالمی که بهم دادی.

عزیزم خیلی وقته نتونستم بیام وبلاگت رو به روز کنم چون دامغان بودیم و تازه اومدیم امروز شما 40 روزت شده و روزبهروز داری بزرگ تر میشی الان 4500 وزن داری عزیزم خداروشکر دختر خوبی هستی و اصلا اذیت نمیکنی فقط شبا یکم دیر میخوابی مثلا ساعت 3 یا 4 صبح میخوابی اما مامانی بیدار میمونه و بغلت میکنه.

ما تازه 3 روزه که از دامغان اومدیم .مامان جون اینا خیلی براشون سخت بود ازت دل بکنن آخه خیلی بهت عادت کرده بودن .دایی ابوالفضل وقتی اومدیم کلی گریه کرده بوده و میگفته دلش برات تنگ شده .خدااااااااااااااااااااااااااااا منم داره گریم میگیره آخه چرا اینقدر از مامانم اینا دوریم.

عزیزم عکس های این مدت رو میزارم البته چندتایش رو میزارم چون خیلی زیاد هستن

عاشق اینطوری خوابیدنت هستم

اینجا داری به لوستر و لامپاش نگاه میکنی

عزیزم مگه تا حالا دایی ابوالفضل رو ندیدی

قربونت برم که حرکت این موش های آویز تختت برات جالبه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

محدثه
13 مرداد 92 22:55
چه تصاویر قشنگی مخصوصا آخری و 2 تا اولی