، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

یدونه دختر مامان وبابا

درباره آرنیکا

سلام دختر مامانی عزیزکم شما خیلی شیرین شدی هر روز یه کار جدید میکنی و دل مارو بیشتر میبری الان 11 ماه داری تو این مدت که نیومدم وبلاگت رو آپ کنم خیلی اتفاق افتاد  دلیل اینکه زیاد نمیام سایت به خاطر اینکه تو علاقه ی شدیدی به لب تاپ داری اصلا نمیتونیم دست به لپ تاب بزنیم فوری میای و همه دکمه هاش رو میزنی  تازه یک بارم از دست شما ویندوز رو عوض کردیم . تو عاشق آهنگ اصلا تو حواست نیست از خانوم باران هستی روزی 100 بارم ببینی بازم با دقت نگاه میکنی همینطور عاشق سی دی های آهنگ خودت "نسرین 5و6" تو 9 ماه و نیمی چهار دست و پا رفتی یعنی اصلا سینه خیز نرفتی تو 10 ماهگی هم وایسادی و دستت رو به هر جایی میگیری و وایمیستی الانم که ...
24 ارديبهشت 1393

عکسای آتلیه آرنیکا خانوم

عزیزکم تو  سن 8 ماهگی شما رو برای اولین بار بردیم آتلیه  بانا کارشون خیلی خوب بود و خیلی برخوردشون با تو خوب بود عشقم شما چندتا عکس اول و خندیدی اما دیکه هر کاری کردیم یه لبخند کوچولو هم نمیزدی بیچاره خانومه عکاس کم مونده بود که دیگه برات پشتک بزنه تا بخندی اما فایده نداشت البته 23 عکس انداختی اما من فقط چندتایی رو میذارم جیگرم بقیه در ادامه مطلب       اینم عکس آخریت بود که خسته شده بودی و خوابت میومد برای همین گریه کردی   ...
25 اسفند 1392

شب یلدا

عزیزکم امسال اولین یلدای شما بود برای همین همه اومدند خونه ما آقاجون اینا و باباجون اینا و عمو محمد اینا و عمو حسن اینا و باباجون و خاله ی من که بار اول بود میومدند خونمون شما خیلی دختر خوبی بودی و همش میخندیدی عزیزم امیدوارم سال های سال و یلداهای زیادی رو کنار هم بمونیم چندتا عکس از اون شب راستی هد سرت رو خودم برات بافتم تا کامل هندونه ای بشی این عکسم بغل دایی مهدی هستی ایجا هم آخر شب و داری برای دایی ابوالفضل میخندی عسیسم اینم عکس ژله ی هندونه ی مامان حیفم اومد نذارم آخه خیلی قشنگ شده بود همه کلی حال کردند ...
24 اسفند 1392

عکس عکس

دخترم میخواد بره مهمونی با نیوشا جون این دوتا چه جیگرننننننننننننننننننن این جا هم آرنیکا خانوم رفته تولد این لباساشم مامان جونش از مکه براش آورده این جا هم با آقاجونش داره میره عروسیییییییی آقا جون عجب کلاهی دارییییییی ...
24 اسفند 1392

مکه رفتن مامان جون و باباجون

عزیزم سوم بهمن مامان جون و باباجون با خاله شیوا رفتن مکه ماهم رفتیم دامغان پیش دایی مهدی و دایی ابوالفضل که تنها نباشن اول آش پشت پا پختیم خیلی هم خوشمزه بود بعداز 10 روز مامان جون اینا اومدن خیلی دلمون براشون تنگ شده بود عزیزم شما هم کلی سوغاتی گرفتی بلا چون تنها نوه بودی دیگه اینم عکس روز برگشتشون ...
20 اسفند 1392

لیمو شیرین خوردن آرنیکا

مامانی فدات بشم عاشق لیمو شیرینی اینجا هم خودت لیمو رو از بشقاب بابایی برداشتی داری با تمام اشتها میخوری محکمم گرفتی نمیزاشتی ازت بگیرم   ...
20 اسفند 1392