، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

یدونه دختر مامان وبابا

روز مادر

سلام عزیزم امروز روز زن و روز مادر بود .به لطف وجود تو امسال منم مادر شدم . عزیزم امسال نسبت به سالهای قبل یه زیبایی دیگه داشت و اونم فقط تو بودی عزیزم ایشالا سال دیگه تو بغلمی. امشب رفتم دکتر تا همه چیز چک بشه و کادوی شما رو هم گرفتم و اونم صدای قلب کوچیکت بود عزیزم . از حال خودم بگم که مامانی این روزا خیلی روبراه نیست و شبا نمیتونم بخوابم و پاهام درد میکنه و سخت میتونم کارهای عادی روز مره رو انجام بدم .اما  تحمل همه اینا وقتی فکر میکنم تا ٧ هفته دیگه پیشمی برام راحتتر میشه . کاش الان توی  بغلم بودی روزها خیلی سخت داره میگذره برام و اینو هیچکس جز خودم نمیفهمه ...
16 ارديبهشت 1392

32 هفته و سومین سونوگرافی

سلام دخترکم عشق مامانی عزیزم  دیشب دوباره رفتم سونو تا ببینمت آخه خیلی دلم برات تنگ شده بود .  دیشب  برای اولین بار بابایی هم تونست بیاد توی اتاق تا تورو ببینه قلب کوچولوت اینقدر تند تند میزد مثل یه گنجیشک برای بابایی هم جالب بود که قلبت اینقدر واضح حرکتش معلوم بود ولی زیاد خودت معلوم نبودی و درست نتونستم ببینمت اما مهم این بود که سالم بودی خداروشکر. وزنت هم ١٨٣٠ g بود که خداروشکر اون هم خوب بود و خانوم دکتر گفته همه چیز خوبه و تاریخ اومدنت رو همون 4 تیر زد خداروشکر جفت هم بالا رفته بود. ایشالا سالم و سلامت دنیا بیای عزیزم. این هم یه مقاله برای جنین در هفته 32 ((( کودک شما چگونه تغییر می کند؟ ا...
9 ارديبهشت 1392

30 هفته و 6 روز

سلام دختر مامان .عزیزم الان شما ٣٠ هفته و ٦ روزه که توی وجودمی یعنی تقریبا حدود ٧ ماه و ١ هفته سن داری خوشگلم باورم نمیشه کمتر از ١٠ هفته ی دیگه میتونم بغلت بگیرم و ببوسمت عزیزم بیصبرانه منتظر اون لحظه هستم گه گرمای بدنت رو حس کنم و روی گلت رو ببوسم   بابایی هم این روزا خیلی باهات صحبت میکنه تو هم که دائم براش عشوه میریزی و قر میدی اون تو گاهی  نمیدونم داری چیکار میکنی که اینقدر محکم به مامانی ضربه میزنی. دیگه خریدات تموم شد و میخوایم کم کم اتاقت رو بچینیم .دیشب با بابایی پرده ی اتاقت رو عوض کردیم آخه پرده قبلی به وسایلت نمیومد برای همین عوضش کردین و رنگ یاسی برداشتیم با گلای بنفش. عزیزم نمیدونی چقدر لحظه ها دارن ...
2 ارديبهشت 1392

28 هفته و6روز

سلام دخترکم مامانی قربونت بره این روزا خیلی تکون میخوری و من هر بار کلی ذوق میکنم و خدا رو برای وجودت شکر میکنم عزیزم. وقتی داری تکون میخوری و من میخوام ازت فیلم بگیرم سریع ساکت میشی مامانی فدات بشه که اینقدر با حیایی و نمیخوایی فیلمت پخش بشه ههههههه شایدم میخوای مامانی رو سرکار بذاری شیطون. مامانی تا الان ١٠ کیلو وزن اضافه کردم و خدارو شکر هنوز از ورم خبری نیست.دیگه داره روزها کم کم سخت میشه و من نمیتونم راحت بخوابم راحت بشینم راحت کارامو انجام بدم اما همه ی اینا به بودنت می ارزه عزیزکم ...
19 فروردين 1392

سال 1392

سلاااااااااااااااااااااام دختر گل مامان وبابا عیدت مبارک عشقم. امسال عید رو هم مثل هر سال رفتیم دامغان تا سال تحویل رو با بقیه خانواده جشن بگیریم با این تفاوت که امسال شما هم بودی اما توی دل مامانی. گلم همه وقتی منو دیدن تعجب کردن انتظار نداشتن که اینقده بزرگ شده باشی آخه توی دوران بارداری همه بار اول بود که میدیدنم و دفعه قبل که دامغان بودم شما نبودی عشقم. دایی ابوالفضل و دایی مهدی هم معلوم بود که خیلی دوستت دارن آخی دایی ابوالفضل میگفت میخواد عیدی هاش رو جمع کنه تا برات عروسک بخره امسال عید به خاطر شرایطم یکم سخت بود برام آخه شما بزرگ شدی و من خیلی سخت میتونم بشینم و بیشتر دوست دارم دراز بکشم آخه کمرم خیلی درد میگرفت اما ت...
19 فروردين 1392

آخرین روزهای سال 1391

سلام دختر گلم امروز شما 24 هفته و 6 روزه هستی.تکونهات خیلی زیاد تر وقوی تر شده .شبها اکثرا خوابت رو میبینم وقتی از خواب بیدار میشم خیلی حس خوبی دارم مشتاق روزی هستم که در آغوش بگیرمت عزیزم. دیگه داریم کم کم به سال 92 نزدیک میشیم سالی که شما به دنیا میای عزیزکم.امروزسه شنبه 24 اسفنده وما جمعه  صبح میریم دامغان پیش مامانبزرگ اینا و سال نو رو اونجا هستیم و5 عید برمیگردیم چون بابایی باید بره سرکار. خلیی خوشحالم که عید میریم دامغان خیلی دلم برای مامان و بابام و داداشی هام تنگ شده این روزا دارم خونه رو تمیز میکنم که مثلا خونه تکونی کرده باشم اما امسال با وجود شما یکم برام سخت شده و خیلی زود خسته میشم.شبا هم خیلی سخت خوابم می...
22 اسفند 1391

دومین عکس سونو گرافی

عزیزم الان شما 21 هفته و 2 روز داری و این دومین عکس شماست.مامانی قربونت بره که اینقدر واضح افتادی عزیزم.برای سونو دوم رفتم هاشمی عطار که خیلی ماهر بود . راستی شما داشتی انگشت شصتت رو میخوردی واین برام خیلی جالب بود ...
22 اسفند 1391

روزهایی که نبودم

دخترکم یه مدت تقریبا طولانی نتونستم بیام و چیزی بنویسم به همون دلیلی که برات گفتم عزیزم اما دوباره شروع میکنم به نوشتن برای شما دختر قشنگم توی این مدت کارهای زیادی کردیم مثلا رفتیم سرویس چوبت رو خریدیم عزیزم خیلی خوشگله رنگش سفید و صورتیه تختت هم مدل نوزاد و نوجوان گرفتیم من خیلی از مدل سرویس چوبت خوشم اومده امیدوارم تو هم دوست داشته باشی عشقم. بعدش هم با بابایی رفتیم و یکسری از وسایلت رو خریدیم.آخه قرار شد مامانبزرگ اینا(مامان و بابای من ) پول بدن و ما طبق سلیقه خودمون برات خرید کنیم عشقم.نمیدونی چه حس قشنگیه که وقتی میری و لباساو وسایل کوچولو برات میخریدم .هم من هم بابایی کلی ذوق کردیم . اما وقت کم آوردیم و قرار شد بقیه خ...
22 اسفند 1391

وبلاگ جدید

سلام به دختر قشنگم .عزیزم وبلاگ قبلیت با مشکل مواجه شد و من دیگه نمیتونستم اونجا چیزی بنویسم برای همین این وبلاگ جدید رو درست کردم تا ادامه ی خاطراتمون رو اینجا بنوسم البته اون قبلی هم هست و پاکش نمیکنم. پس از ٢١ هفته اینجا هستیم باهم آدرس وبلاگ قبلی http://melika767.niniweblog.com/ ...
22 اسفند 1391